خداحافظ دیگه رفتم... پایان ثانیه منم... هر جا یه ساعت ببینم عقربه هاشو میشکنم!
حتی نشد واسه یه بار من بدی هاتو خوب کنم... خورشیدو کشتم تا دیگه خودم به جات غروب کنم!
دل میسوزه... ازم نخواه بیشتر از این اسیر این قفس باشم... هیچی نمونده از دلم خاکستر رو آتیشم... ریزه ریزه دل میسوزه...
خسته شدم... دلم گرفته این روزا غم خونه کرده تو صدام... بارون غصه انگاری می باره تو ترانه هام... من میمیرم.... دیگه میرم...
خسته شدم... دیگه میرم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
برای همیشه ![]()
![]()
![]()
![]()

......
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي كه چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي كني
و در كنار جويبارهاي تو ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فكرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست
كه همچنان كه ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند.
سلام اي شب معصوم!
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست.
چرا نگاه نكردم؟
مانند آن زمان كه مردي از كنار درختان خيس گذر مي كرد...
چرا نگاه نكردم؟
.......
(فروغ فرخزاد)
در حالی که در دل می گفتم برای تو گفتم برای هیچ:
روزی از او پرسیدم برای چه زنده ای گفت:
برای او که برای هیچ زنده است.


نهالی کاشت میونه...باغچه ی مهربونی
می گفت سفر که رفتم...یه روز و روزگاری
این بوته ی یاس من...می مونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس تو کوچه ها می پیچید.
میون کوچه باغ ها بوی خدا می پیچید
اونایی که نداشتن...از خوبی ها نشونه
دیدن که خوبیه یاس...باعث زشتی شونه
عابرای بی احساس ... پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستن... آدمای نا سپاس
یاس جوون مرگمون...تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه...اما سر اومد بهار
یه باغبون دیگه...شبونه یاس رو بر داشت
پنهون ز نامحرمان...تو باغ دیگه ایی کاشت
هزار ساله کوچه ها...پر می شه از عطر یاس
اما نکنه اون گل... مونده هنوز ناشناس
من نگران ازدحام کوچه های بی عابر تنهایی خویشم
نکند عابری رد شود از بود و نبودم
و
تنهایی ام را با خود ببردفردا
...وقتی
پاییز برگهایش را در دلم می ریزدشاید
شعر باران برایت خواندمچترت
را باز کننکند
خیس شویآفتاب
اینجا نیست!
خدایا چه کردی با من...
که مرا تو از آن سو کشاندی با خود و بردی به" کجا "
تو مرا از شقایق گرفتی سپردی به زمین
اما
تا کنون پرسیدی من شکار کدامین سفر ثانیه ها می باشم؟
پرسیدم به کجا می بریم؟
تو نگفتی به همان جا که گِلی که از تو محبوب تر است
باز هم پرسیدم به کجا می بریم؟
تو نگفتی به همان جا که زمین از تو پرَ می شوید
من نمی دانم که نادان بودم یا بدان آگاهی هیچ نمی فهمیدم
تو نشان دادی " کجا " را به من
ولی من نکردم شکایت که آنجا کجاست؟
پس امانم بده تا فکر کنم ... به کجا می بریم!
خدایا ... چه کردی با من ؟
آرزو می کردم که به غربت تن ندهم
هم غریبم کردی ... هم شکایت کردی ... که خدایت هستم هیچ نگو
هدیه دادی به من این همه آگاهی را!!!
یا مرا هدیه به یک گوشۀ محشر کردی؟!
شاید
هر کجا می رفتم...
جای من آنجا بود!
اما آرزو می کردم که مسافر نشوم
همچو پروانه به دور شمعی مهاجر نشوم
وخدایا چه کردی با من...
دست به دامان کدامین احساس بندازم
که مرا با خود ببرد... به در خانه ای از جنس نسیم
به کدامین گناهم تو مرا
محتاج کس و نا کس کردی؟
<<هرکجاهستم باشم >>
...گِل که محتاج کس دیگر نیست... پس چرا؟
من که از جنس گِل و خاک توأم محتاج کاغذ خط خطی و تر کردی!
یادت نیست!
گریه ام می گیرد... فکر نکن که منم مثل آنها کافر شده ام
از همانها گفتم که تو یادم دادی
باز هم پرسیدم که به کجا می بریم؟
چشمهایم بستی و تکانم دادی
که به خود تکیه کنم
من که از دیدۀ تو گِل بودم پس چرا هم مرا اشرف آنها کردی
هم به یک رازقی پیوند زدی؟!
از کجا که من پارسایی نشوم شور یکپارچگی را در شرق بر پا نکنم...
تو مرا می بینی من تو را می شنوم
چه بگویم که مرا در یابی!
گل بودم هیچ نمی فهمیدم عقل خواستم که بدان حکم کنم
حال پشیمان شده ام چه کنم... عقل را پس بدهم
یا به تو فکر کنم که فقط می بینی ... می شنوی!
به چه... به چه می بالم من... من که هیچستانم!
باز هم پرسیدم به کجا می بریم؟
با نگاهت گفتی : سخنان بهر چه پرسی از من؟
برو تا نام تو از صفحه من پاک شود
آن زمان حس کردم: دوستم داری و محتاج منی!
چه غلط ها کردم این چنین حس کردم
پرسش از نو ز تو کردم که خدا : به کجا می بریم؟
و جوابم دادی : برو تا یاد کنند نام تو را گلدانها
پس خدایا روی سنگ قبرم بنویس:
او گناهی نداشت... من بودم که به او جان دادم تا ز من یاد کند
ای خدا باکی نیست...
من هنوزم هستم ... می مانم...خواهم ماند...
چاره ای نیست... جز این راه دگر نیست که عازم گردم
چه کنم گریه کنم... یا همین احساس هم تو ازم می گیری!
پس چه بهتر بروم ... دور شوم به کجا؟
تا نشانم ندهی مقصد آخر احساس کجاست؟
من همین جا هستم ... به تو می اندیشم...
بی تو مهتاب شبی می میرم
پس پناهم باش یاور روز و شبم
مي ترسم از اعماقت
كه اين قايق ها
مرا ياد روزهايي مي اندازد كه با هراس از كنار تو رد مي شدم
روزهاي تار
كه سال هاي جواني ام را تباه كردند
سال هايي كه در خواب بودم
و آن دست
آن دست لعنتي مي آمد
موهايم را آشفته مي كرد
به سينه ام چنگ مي انداخت
ومن همه اش به سيگار فكر مي كردم
جام هايِ شراب مدام پر و خالي مي شود
موهاي شرابي ات مدام مرا مي ترساند
و اين قايق ها مرا ياد روزهايي مي اندازد
كه تنها بودم
مرا ياد سنگفرش هاي خيابان مي اندازد
كه تنها بودم
مرا ياد صداي تو مي اندازد
من
تنها بودم
كه سال هاي عمرم كابوس شد
گاهي فرياد كمك هايم را از اعماقت مي شنوم
من كابوس خواب هاي خودم شده ام
مرا در آغوش نگير
كارون زيبا
مي ترسم از اعماقت
بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی،نه سروری
نه هم آوازی،نه شوری
زندگی گویا زدنیا رخت بر بسته است
یا که خاک مرده بر شهر پاشیده است
این چه آیینی،چه قانونی،چه تدبیری است
من از این آرامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکررعاصی ام دیگر
من سرودی تازه می خواهم
جنبشی،شوری،نشاطی،نغمه ای
فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک
کو کسی را،از تلاش باز دارد
یاغی ام دیگر
من امیدی تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم
کرم خاکی نیستم اینک
نیستم شب کور
کز خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من
که یکجا،یک زمان ساکت نمی مانم
پیش از تو آبی آرام اجازه جاری شدن را نداشت
شقایق عاشق بود و اجازه دوست داشتن را نداشت
آسمان غمگین بود و چاره ای جز گریستن نداشت
پیش از تو قلبها بی ستاره بود و تنها....
غروب بی افق بود و سپیده دم بی نور....
فاصله ها مبهم بود و رویاها حقیقتی تلخ...
عشق احساسی غریب بود و ابدیت بی مفهوم و پوچ.
پیش از تو چشمها در حسرت یک نگاه عاشقانه بود و
چراغ ساحل آسودگی ها در بی کرانی دریا ناپدید می شد.
پیش از تو نیازمند چیزی بودم که باورش کنم و تو آمدی و
اکنون به برکت وجود توست که معنای واقعی عشق را درک کرده ام
پس بودنت در کنارم را همیشه می ستایم.


